شاهد شمال، پایگاه خبری تحلیلی گیلان

یادداشتی از جنگ

جمعه,۱۴ام آبان ۱۳۹۵ - ایثار و شهادت

يادداشتي از جنگ :
چند ماه پيش بود يكي از دوستان قديمي و بزرگ  شهر رشت كه از موسسين سپاه قدس گيلان بود با من تماس گرفت دقيقا حضور ذهن ندارم كجا بودم ؟ و در چه وضعيتي بودم ؟ و بعد از حال و احوال پرسي بمن گفت قرار است گوشي تلفن را به فردي بدهد كه از دوستان و همرزمان قديمي بنده است چند ثانيه اي گذشت فردي كه پشت تلفن بود بعد از يك حال و احوال پرسي ساده زد زير گريه ! مرتب خاطراتي تعريف ميكرد و اشك مي ريخت من به دقيقه نكشيد كه شناختمش ، ايشان آقاي خليل انصاري فرمانده محور عملياتي بنده در شلمچه بودند ! هماني كه بلافاصله بعد از مجروحيت به كنارم آمد و وقتي بشدت از من خون مي رفت و درد مي كشيدم دستانم را در دستش گرفت و سر به سينه ام گذاشت و مرا دلداري مي داد و آرامم مي كرد ، بنده دو مرحله بصورت بسيجي و داوطلبانه توفيق حضور در جنگ را داشتم و هر دو مرحله از لشگر ١٩ فجر فارس اعزام شدم دليلش هم اين بود كه بنده دانشجوي شيراز بودم بار اول به غرب و كردستان و بانه اعزام شدم و …. و بار دوم كه در پنجم آذر سال ١٣٦٦ از شيراز اعزام شدم وارد واحد اطلاعات عمليات تيپ الهادي لشگر ١٩ فجر شدم كه در نزديكي بندر خرمشهر مستقر بود فرمانده لشگر ١٩ فجر در آن زمان سردار رودكي بود و سردار شهيد اسكندري نيز جانشين فرمانده تيپ الهادي بود كه در دفاع از حرم حضرت زينب (ع) توسط تكفيري هاي تروريست  به شهادت رسيد و زمانيكه مدير كل جانبازان گيلان بودم با خانواده به رشت آمده بود و من هم ميزبانش بودم (كه مصمم هستم، امسال در سالگرد شهادتش در شيراز در صورتيكه توفيق داشته باشم شركت كنم) و بدليل نوع شدت جراحات و بستري شدن در بيمارستان و غيره توفيق حضور تعداد زمان بيشتري در جبهه را نداشتم ولي آقاي خليل انصاري كه بالغ بر ٢٨ سال صدايش را ، آن هم از پشت تلفن مي شنيدم آدم مومن و با تقوا و خالصي بود انصافا از لحاظ معنوي بسيار بسيار بر روي رزمندگان تاثير گذار بود من و عزيز رزمنده ديگري بنام آقاي مهندس روستايي كه ايشان هم دانشجوي دانشگاه شيراز در مقطع مهندسي عمران و بچه استان فارس بود و اتفاقا به دليل مصدوميت شيميايي و آب و هواي گيلان چند سالي مهمان استان ماست ( گيلان) با آقاي انصاري در ستاد فرماندهي تيپ الهادي و واحد اطلاعات عمليات بوديم خاطرات و داستانهاي زيادي وجود دارد كه از حوصله اين مقال خارج است اما شب بيستم بهمن سال ١٣٦٦ شب فراموش ناشدني بود ساعت حدود يازده شب بود و من آن زمان نذر كرده بودم كه قرآن را در جنگ حفظ كنم بعد از خواندن سوره مورد نظر و با وضو مي رفتم كه استراحت كنم كه بدليل پاتك سخت عراقي ها مجبور به خروج از سنگر شدم و بنظرم به دقيقه نكشيد كه خمپاره شصت،  در پشتم منفجر شد و تركشي هر چند كوچك و ناچيز ولي بدليل داغي و حرارتي كه داشت در بين مهره هاي تي ١١ و ١٢ گير كرد و تا به امروز آنجا جا خوش كرده و نخاعم را ظاهرا سوزانده و موجبات قطع آن را فراهم نمود و به جهت توصيه پروفسور اعرابي در زمانيكه در بيمارستان نمازي شيراز بستري بودم (پزشك متخصص بنده ) هرگز عمل نكرده و آن را خارج ننمودم و بقول ايشان همچون الماسي در درون مهره هاي كمرم قرار دارد و من خدا را از حيث اين توفيق الهي شاكرم البته زمانيكه در بيمارستان نمازي شيراز بستري بودم سردار فلاح زاده فرمانده وقت تيپ الهادي لشگر ١٩ فجر به ملاقاتم آمد و تابلويي از امام (ره) بمن هديه داد و نام لشگر و تيپ را در ذيل آن قيد نمود كه هنوز آن تابلو را به يادگار دارم (تيپ الهادي بعدها بنام لشگر مهندسي زرهي ٤٦ نام گرفت ) البته ايشان (سردار فلاح زاده) در دولت نهم يا دهم به مقام استانداري يزد منصوب شدند و بنده را به همراه خانواده دعوت كردند و چند روزي در يزد مهمانش بودم ( در زمان نوشتن اين يادداشت پيگير آخرين وضعيت سردار شدم همرزمي دارم كه در شهر بافق استان يزد زندگي مي كند و با سردار فلاح زاده رابطه خوبي دارد از ايشان جوياي احوال سردار شدم عنوان كرد كه سردار فلاح زاده اخيرا در سوريه بشدت مجروح شده و حال و روز خوبي ندارد كه آرزوي شفاي عاجل براي ايشان و همه مجروحين مدافع حرم دارم )

علي ايحال خيلي قصد بيان خاطرات ندارم چون بعضي از خاطرات را شايد هرگز نتوان به زبان آورد، يك دليلش عدم پذيرش با عقل مادي امروزي است و نميدانم فرصتي پيدا ميكنم همان مدت كوتاه را به رشته تحرير در آورم  يا خير ؟ ولي خاطره اي از همان روز بيستم بهمن دارم و آن اينستكه : ناهار آن روز را با آقاي انصاري در سنگر صرف مي كرديم ايشان بمن گفتند كه بروم مرخصي و عنوان كردند كارهايي با من دارند كه بعد از واگذاري آن ماموريت ها امكان مرخصي رفتن نيست من هم به تبع همان روحيه بسيجي به ايشان گفتم كه با شهدا و خداي خودم عهد بستم تا جنگ تمام نشود به مرخصي نروم و همانطور در جبهه بمانم و به مبارزه با صدام ادامه دهم البته به نيم روز نكشيد و من همان شب در بين نهر خين و نهر عرايض درشلمچه توفيق مدال جانبازي يافتم اولين باري كه اين موضوع را در نزد خانواده ام مطرح كردم يادم نميرود كه دخترم بي اختيار بمن گفت اي كاش ان روز بعدازظهرش مي امدي مرخصي ! و اگر مي آمدي ديگر شبش نبودي كه مجروح شوي !! خوب بچه هست و دوست دار پدر و مادر ولي بنده به ايشان عرض كردم اولا سرنوشت و تقدير دست خداست و ثانيا به همان خداوندي خدا قسم عليرغم همه كم لطفي ها و بعضا بي تقوايي ها و متاسفانه بي ديني هايي كه اتفاقا از سوي بعضي از مدعيان دروغين دين مداري مطرح ميشود هرگز و هرگز و حتي به اندازه ثانيه اي از اين مجروحيت پشيمان و نادم نشدم كه نشدم و هرگز از خداوند نخواستم كه شفايم دهد يادم نميرود در يك روز ديگري ان فرمانده قديمي سپاه قدس گيلان بمن زنگ زد و حلاليت خواست ! اخر اقاي انصاري سنگ تمام گذاشته بود و بقول خودش خاطراتي از بنده را در بعضي از جرايد از جمله روزنامه كيهان بقلم اورده بود كه اين دوست همشهري ما را خيلي تحت تاثير قرار داده بود در هر صورت نوشتارم را جمع كنم ، چندي پيش در مجلس شوراي اسلامي با ايشان قرار گذاشتم و قبول زحمت كرد و در بعدازظهري با برادرش بدفترم در مجلس امد هر دو در وضعيت ديگري بوديم من لباس خادميت ملت را پوشيده بودم ايشان مسئوليت بسيج اساتيد يكي از دانشگاههاي معتبر در تهران را داشت خداوند حفظش كند چون اولين معلم اخلاق و معرفت و انسان دوستي من بود و ارزو دارم خاطراتم را روزي روزگاري به رشته تحرير در اورم و اصرار دارم بعد از مرگم به چاپ برسد تا بتوانم همه حقايق را بنويسم حاليه هم متاسفم كه بدليل بعضي از بداخلاقي ها مجبور شدم هر چه داشتم كه قرار بود توشه آخرتم شود براي اثبات حقانيت در حال هزينه و مصرف آن در اين دنياي مادي و خاكي هستم و خداوند اين جاهلان نادان كه پيشاني اشان را با پشت قاشق داغ شده مي سوزانند !! تا سندي براي مسلماني اشان جمع كنند و بدين سبب عوام فريبي كرده و به جز تهمت و افترا كار ديگري بلد نيستند را به راه راست هدايت نمايد(انشاالله)/جعفرزاده ايمن آبادي جانباز هفتاد درصد جنگ تحميلي و كوچك ترين عضو جامعه ايثارگري

photo_2016-11-04_23-24-56

نظرات مغایر با اصول اخلاقی و قوانین وب سایت منتشر نخواهد شد

*


کليه حقوق اين وب سايت محفوظ است.انتشار محتواي اين وب سايت به شرط درج نام و آدرس سايت بلامانع است.